تبليغاتX
زمستان 87
رقص                                                                      

از بچگي خوب مي رقصيد . وحالا هم . انگار دستمال عربي ، با آن سكه هاي زرد دلمب دلمبي ساخته شده بود تا فقط روي باسن درشت او جا خوش كند و بعد همان نقطه هم جا خوش كند توي چشم هاي همه .                      

اسمش سوسن است . دانشجوي سال سوم پرستاري . لا مصب قيافه اش هم حرف ندارد . بچه ها مي گفتند حميد بد جور خاطرش را مي خواهد . بايد حتمآ بولوتوثش كنم .                                                                        

آذر زيباي    88      

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 10:24  توسط شیدا حیدری  | 

اگر يك هو برق برود                                                   

هميشه هر بار مي خواهم لامپ زير شيرواني را روشن كنم ، فكر مي كنم اگر يك هو برق برود ؟ و هر بار نمي رود . لامپ را كه روشن كردم نگاهم به پنجره بود . نسرين كاپشن را داد دستم وكيفش را انداخت روي كولش . و گفت :" تو خسته اي بهتره استراحت كني ، خودم مي رم . " سيگار را موس كشيدم . خيلي محكم . و در پاركينگ را بستم . محكم تر. گفتم : "امروز كجا مي ري . " نشست رو صندلي و گفت : "يه بار كه گفتم پرستو مي خواد بره خريد ، ازم خواسته همراش برم . " قبل از رد شدن از جلوي در خانه ديدمش كه از پشت پنجره جنب خورد . پس همه چيز رو به راه بود . جوري دنده اضافه كردم كه داد نسرين در آمد : "چه قد تند مي ري . " بيشتر گاز دادم وگفتم : " پري جونت گناه داره تو اين سرما منتظر بمونه . " اگر هم به دل گرفت  چيزي نگفت . عادتش بود . كار هميشه اش . جلوي پاساژ وعده شان بود . پياده اش كردم . تندتر از رفتن برگشتم . لامپ روشن بود وسوسن منتظر و خودم داغ و آتشي . سوسن زيبا نبود . با حال بود . همان چيزي كه نسرين نداشت . يا داشت . اما كم . خيلي كم . لامپ روشن بود وسوسن فقط تاقبل از تلفن نسرين وقت داشت تمام كم وكاستم را با پيچ وتاب بدنش نفس نفس بزند . لامپ كه خاموش شدنسرين تلفن به دست داشت توي هال راه مي رفت تا قرار فردايش رارديف كند . ومن فكر مي كردم اگر يك هو برق برود ؟                                                                                                      

آذر برفي   88

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 22:22  توسط شیدا حیدری  | 

پوست كنده وآب خورده                                                         

 

سوم بودم يا دوم ، يادم نيست . حياط مدرسه ي مان بي ديوار بود وپر درخت . زنگ تفريح ها گم مي شديم لابلاي درخت ها و تا زنگ نمي خورد پيدا مان نمي شد . آقاي بشارتي وقتي پيدايش مي شد كه مي ديد به جاي توي كلاس جمع شده ايم دم در كلاس ها. صداي مان در جا خفه مي شد تا داد مي زد :صولتي پس تو چه كاره اي ؟ خوب بودن درسم شده بود مايه ي دردسر . الگو شده بودم براي اهل خانه و هم بچه هاي مدرسه . جاي بيست هايم روي ديوار ، كنار قاب آيه الكرسي بود . كار مادر بود. تا از مدرسه مي آمدم و برگه ي امتحاني ام را نشانش مي دادم ، چهار پايه مي گذاشت زير پايش و برگه ام را مي زد به ميخ توي ديوار . بيستش از آن بالا ديگر ديده نمي شد . صفيان هيچ وقت خدا درس بلد نبود . چرا مي آمد مدرسه ، نمي دانم . از بس كودن بود لج آدم را در مي آورد . هزار بار هم كه هفت را با هشت جمع مي زديم باز يادش مي رفت و هر بار، باز انگشت مي كشيد . آن روز هم حرص آقاي معلم را در آورد كه گفت : صولتي برو خط كشو از دفتر بيار. دروغ نگويم از خوش حالي داشتم مي مردم . اصلآ فكر مي كردم خستگي بچه ها با كتك خوردن صفيان در مي آيد . ته حياط پر بود از شاخه هاي شكسته . اما خشك بودند و دردشان كم . درخت كوتاهي پيدا كردم  ، دست هايم را دو طرفش قلاب كردم وپاهايم را بالا كشيدم . دستم كه به شاخه رسيد از ته چكاندمش . خوبي درخت بيد به پوستش بود كه زود بلند مي شد . پوست شاخه را كه كندم ، شده بود يك تركه ي درست و حسابي . تا آب خوري رفتم و تركه را زير شير آب گرفتم . گفتم تا صفيان باشد درسش را بخواند . وقتي با تركه ي پوست كنده و آب خورده رفتم توي كلاس ، صفيان داشت مي گفت : آقا غلط كردم ، آقا ترا خدا . تركه را دادم دست آقا معلم . آمدم بنشينم كه آقاي معلم گفت : صولتي ؟ برگشتم . آقاي معلم با چشم به دستم اشاره كرد . دست هايم تا فرداي آن روز هنوز قرمز مانده بود .                               

پائيز برگ ريز   88    

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 21:11  توسط شیدا حیدری  | 

گندم  برشته                                                                           

 

حياط بچگي مان ولنگ و واز بود. و ما هشت بچه ي قد ونيم قد. بعد از كداممان ، لابد مادر گفته بود :مرد بچه ها دارن زياد مي شن. و بابا حتمآ رختخواب انداخته بود و جواب داده بود : بزا ول كن تو حياط ، خدا بزرگه.         

مادر بزرگ تازگي ها ياد گرفته بود گندم ها را در آب پنير بجوشاند. مي گفت تا تردتر شوند. چاله ي كارش جلوي

مطبخ همان ته حياط بود. سياه ودود زده. بعضي روزها چاله را پر مي كرد از چوب وتخته. وقتي آتش زياد ميشد مي گفت : برين پشت تر. بعد يكي دو چنگ گندم مي ريخت توي تابه وهي زير و رويشان مي كرد تا پق پق شان درآيد. بعد هم شاهدانه بو مي داد. شاهدانه هاي بو داده را مي ريخت روي گندم ها تا دستمان بسوزد. مي گفت : مهلت بديد ، چه خبرتونه. چنگش را هشت بار پر مي كرد وهشت بار مي گفت : دومنت را بگير. بقيه اش را گره مي زد توي دو سه تا بوقچه. مي گذاشت كجاها ، نمي ديديم. مادر بزرگ بلد بود چطوري سرمان را گرم كند. دامنمان كه پر مي شد مي افتاديم به جان هم . سر يك ذره كمتر ويك ذره بيشتر. ليلا اول از همه وعرش در مي آمد. نيشگونش گرفته بودم كه بازويش را مي گرفت ودامنش ول مي شد و گندم شاهدانه ها مي ريخت خيلي جاها. بعد فرزانه زده بود پس كله ي من ، لابد كه دامنم ول مي شد مي گذاشتم همراهش تا توي مستراح. ويك هو ريخته بوديم گل هم مثل گندم برشته.                                                                                                         

آبان  88

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 17:35  توسط شیدا حیدری  | 

بوي دوا ويسكي                                                                                   

 

از كله ي سحر پا شده بود نشسته بود. با تيك بسته.                                                                              

مي گفت : رباب خدا مرگت بده، باز هم بوي اين دوا كوفتي را در آوردي.                                                  

و صداش پيچيده بود توي گوشم. مادر بزرگ پاهاش خشك بود و استخواني. سر شب ديكلوفناك خورده بود، خودش ازم خواست. گفت :يكي از اون حب زرد ، ريزا بده بخورم پاهام ذوق ذوق مي كنن. حتمآ اثر نكرده بود كه قبل از سحر ، بوي تند دوا ويسكي ، ننجون را با سردرد بيدار كرده بود كه تيكش را ببندد و هي بگويد :وح   وح. وصدايش بپيچد توي گوشم. پا شدم يك ليوان آب دادم دست ننجون قرصش را خورد و دو دستي سرش را گرفت و گفت : وح . اين بار بلندتر. هميشه ننجون كه مي آمد ، مادر بزرگ مي رفت. حالا به هر بهانه اي. و مادر حرص مي خورد و مي گفت : بخت بر گشته ها انگار هووي  هم ديگه ان. هوو نبودند ، خواهر بودند وچشم ديدن همديگر را نداشتند. اگر هم نمي رفت صبح كه پا مي شد ، تيك بسته ي ننجون را كه مي ديد مي فهميد. بعد يك هو انگار ويرش مي گرفت كه بلند مي شد ، چادرش را نپوشيده مي رفت  سمت در. ودر را كه باز مي كرد چادرش را مي انداخت سرش. اما طاقت نمي آورد ، رويش را بر مي گرداند طرف ننجون و چند تا پنجه مي گذاشت  كه تهش صداي اوهوم مي داد. بعد در را محكم مي كوبيد.                                                                                  

آبان 88

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 16:24  توسط شیدا حیدری  | 

                                عصا

آمدن ورفتنش یک جور صدا می کرد.تق تق تق.می آمد. می نشست لب ایوان.عصایش را   می داد دستم.شکل با بود.بی نقطه.تکیه می داد به شمعک وچین پیراهن چیتی اش می ریخت روی پاهاش.بین دعوای من ولیلا برای آب نبات چوبی توی جیبش می گفت:خره تو بزرگتری بده به لیلا.چایی را با آب لیمو می خورد واگر درد سرش بهتر نمی شد ته مانده آب لیمو را   می مالید توی گیجگاهش.وقت وضو لی لی بی لی لی.می دویدم لب حوض وعصایش را برمی داشتم.شکل با بود. بی نقطه.می پرسیدم:ننجون چند روز می مانی.سنجاق قفلی زیر گلویش را باز می کرد.می گذاشت لای دندان هایش و تا درست کردن پرانتز حاشیه ی صورتش وهم اندازه کردن بال های دو طرف روسری اش فقط یک روز بی عدد از لای دندان هایش در می آمد.دستهای تا آرنج خیس شده ام را خشک نمی کردم ومی ایستادم کنارش.با چادر نماز مادر.و شاید بین همین رکعت های کش آمده بود که خسته می شدم ومی خوابیدم پشت سرش.روی زمین.و نگاهم می افتاد به پوست نازک وقرمز پاشنه سوخته اش.و تازه یادم می آمد چرا ننجون زمستان ها می ماند منزل عمو.مادر گفته بود:یک هو از خواب پریدم دیدم از دهان ننجون کف بیرون زده واز زیر کرسی بوی گوشت کباب شده می آید.دکتر گفته بود صرع.و مادر می گفت غش.وقت خواب دعوا داشتیم سر این که، کی پیش ننجون بخوابد.تا خودش در می آمد می گفت:پستا بذارید.یه شب تو یه شب لیلا.وباز بین دعوای من ولیلا می گفت:خره تو بزرگتری.سواد نداشت اما قد سواد بابا چیز بلد بود.همیشه از امام ها حرف می زد.تا اسم حسین می آمد دستش مشت می شد ومی نشست توی سینه اش وچشمهاش پر اشک.بین بگو مگوی من وفرزانه ،به فرزانه نمی گفت خره تو بزرگتری.می گفت:باکی نداره خواهر بزرگتره.فرزانه سرخ می شد،سفید می شد هر وقت ننجون می پرسید:پس تو هیچ وقت نماز، روزه ات قضا نمی شه .زمستان نیامده می رفت منزل عمو.تق تق تق.وبعد می نشستیم زیر کرسی وبین شمارش دارهای پا درازسقف وتمام شدن برف ها وآمدن دوباره ننجون با لیلا مسابقه می گذاشتم.دعوامان نمی شد اما حرص همه در می آمد از بس سر این که کی بیشتر دل تنگه ننجونه یکی به دو می کردیم.هنوز کلی از دارهای پا دراز سقف  و رفتن زمستان مانده بود که ننجون آمد.بی صدا .بی تق تق.فرزانه دوید انگشت گذاشت روی لبش وبه من ولیلا گفت:هیس.ومن دیدم قد بابا خمیده شده وقتی ننجون را خواباند توی رختخواب کنار کرسی.وهق هق مادر را دیدم که چطور از روی شانه هایش لرزید واز اطاق بیرون رفت.بعدها ننجون زیاد بین گریه می گفت:عصای پیری ام.اما هر بار تا می آمدم بلند شوم وبروم عصایش را پیدا کنم،دست فرزانه پیراهنم راچنگ می زد ومن می دیدم که صورتش خیس خیس است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 23:10  توسط شیدا حیدری  | 

خاله بازی

صبح باز هم تب داشتم.بابا گفت بمانم خانه.مامان هم مهد نبردم.در عوض از پری خانم،همسایه واحد روبرویی خواست تا برگشتنش مراقبم باشد.پری خانم برایم لیمو شیرین آب گرفت.دهانم تلخ شد.گفتم نمی خورم.با کف دست پیشانی ام را لمس کرد ولیوان را به دهانم نزدیک کرد و گفت:اگه اینا بخوری به آذر میگم بیاد باهات بازی کنه.از خدام بود با آذر بازی کنم.مخصوصا اگر بتی را همراهش می آورد.بعد از رفتن پری خانم جلدی دویدم تو هال ویک شکلات از ظرف روی میز برداشتم.پری خانم در را باز کرد وآذر بتی به بغل آمد تو.کیف مدرسه روی کولش بود.پری خانم تا چشمش به من افتادگفت:چرا از تخت آمدی بیرون؟بعد پری خانم گره روسری خال خالی اش را سفت کرد وگفت:آذر حواست باشه اول مشق بعد بازی.در را بست ویک کم دیگرصدای پاشنه چکمه هایش هم تمام شد.آذر از کمد لباس،بلوز دامن نارنجی ام را برداشت وتن بتی کرد.بعد از توی کیف مدرسه چادر گلدارش را درآورد وبتی راقنداق کرد.من را نشاند کنار مبل ویک بالش روی پاهایم گذاشت وگفت: تا تو بتی را بخوابانی من هم مشق هایم را می نویسم.پلک های بتی روی هم افتاد.بوی آدامس خرسی آذر،وقتی بادش می کرد،میخورد توی بینی ام.گفتم:آذی به منم آدامس بده.آذر آدامس تو دهانش را کشید بیرون.آدامس مثل نخ سفید کش آمد وپاره شد.آذر تراشه های مداد را ریخت روی میز.بعد بلند گفت:من بامادرم به قنادی رفتم.گفتم:آذی پس بیا بازی.گفت:ببین گیجم کردی یادم رفت تشدید بذارم.بتی را از روی پاهایم برداشتم وگفتم:آذی بتی گرسنه شده.آذربا مداد سیاه یک گردی کشید.با قرمز چند ستاره توی گردی گذاشت وگفت:هفت یکی می شود هفت تا.بعد مداد وپاک کنش را گذاشت توی جا مدادی.خندید و گفت:دیدی چه زود نوشتم.آذر گفت:چون تو مریضی پس دکتر بازی می کنیم.دایی عماد برایم وسیله دکتری خریده بود.آذر اول گوشی را تو گوشش گذاشت وگردی قلنبه اش را روی سینه ام.بعد گفت:یه نفس عمیق بکش،یکی دیگه.یک چیز مثل قاشق روی زبانم گذاشت و گفت :بگو آ.بعد یک برگه سفید از دفترش کند وبا مدادسیاه آلاق بولاقی نوشت.گفتم:آذی من خاله بازی دوست دارم.اما آذر گفت باید بهم سرم بزند.گفتم:آذی پس کی خاله بازی می کنیم.آذر دستمال کلینکس هایی که از جعبه بیرون کشیده بود را توی کاسه آب خیس کرد وگذاشت روی پیشانی ام.آب از دو طرف لای موهایم رفت.داد زدم:آی آب رفت تو گوشم.آذر دستمال های نرم شده را برداشت وگفت:خب تو هم.آب از لای انگشت هایش داشت می چکید روی موکت.بعد گفت خب بیا خاله بازی،اما من بابایم.قنداق بتی را باز کردم و چادر گل دار را پوشیدم.توی قابلمه آب ریختم وروی پیک نیک  گذاشتم.با کف گیر آب را هم زدم وبعد چشیدمش.آذر که از سر کار برگشت کیفش را انداخت روی مبل ودست کشید روی سبیلش.گفت:خانم یه چایی بده که خیلی خسته ام.از قوریی که لوله اش سوراخ نداشت،چایی ریختم.گفتم این بچه امروز ذله ام کرد،هی نق زد وگفت ببرم پارک.آذر بتی را از روی زمین برداشت.چشم های سیاه بتی زیرموهای طلایی اش باز بودند.آذر گفت:ای دختر بی ادب چرا مامانا اذیت کردی،هان.برو دفترت و بیار ببینم مشقات و نوشتی.شام خوردیم.آذر سیگار کشید.من ظرف ها را  شستم وبتی را خواباندم.بعد آذر روی تخت بالا وپایین پرید وجیر جیر تخت بلند شد.گفتم:آذی نپر تختم خراب می شه.گفت: نترس چرا تخت بابا مامانا خراب نمی شه که هر شب جیر جیر می کنند.من هم پریدم.پلک های بتی روی هم بود اما می خندید.صبح بلوز و شرت یشمی ام راتن بتی کردم،روسری سه گوش راروی موهاییش گره زدم.خیلی خوشگل شد.گفتم: بتی هوا سرده  سرتا از زیر چادر بیرون نیار.و رفتیم پارک.بتی تاب بازی می کرد ومی خندید.آذر گفت قدم بزنیم.بتی تاب بازی می کرد.آذر چادر گل دار را از سرم برداشت.لوله اش کرد گرد که شدگذاشتش زیر بلوزم و گفت:حالا باید دستاتو بذاری به کمرت وآروم راه بری وهی بگی آی.اما تا آمدم بگویم آی،صدای پاشنه چکمه های پری خانم رسید پشت در.

                                                                           تیر88

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 10:35  توسط شیدا حیدری  | 

حالا که فکر می کنم،چرا آن وقت ها فکرش را نکرده بودم،یاد هلویی می افتم که قرار بود روی لب هایمان یادگار بماند.در آن خنکای لایتناهی،باد لابلای شاخ وبرگ درختان بالا سرمان می دوید و تکرار خنده برگها گوشمان را پر کرده بود که ندیدیم کی وکجا لب هایشان روی هم رفت.بیشتر که فکر می کنم کمتر یادم می آید قبل از ورق بازی یا بعد از آن،رویا گفته بود:کی با بلال موافقه؟تیمور نشسته سریده بود طرف زنبیل تا یکی یکی بلال ها را از پوست جدا کند.ومن انگار می خواستم به جای نمک،شیشه در آب حل کنم که نفهمیدیم چه مدت زمانی گذشت که رویا و سروش ،پی هیزم شاید به قندهار رفته بودند.

حالا که فکر می کنم،چرا آن وقت هابه فکرم نرسیده بود،نگاهم به عکس زمستانی می افتد که لب هایمان را حین سیب گفتن خندانده بود.وتازه یادم می آید از همان پایین تپه برای سروش دست جنبانده بودم ،که حلقه تیوپی با داد وقال از آن بالاجدا شد وپشت سرش تیوپی دیگر.زمانی که بر خلاف تصورم تیمور با تیوپ بعدی رسید پایین،یادم نمی آید فکر بدی کرده باشم،حتی وقتی که دستم را چتر چشم هایم کردم،اما به جای سروش و رویا فقط سفیدی زننده برف از بالای تپه نگاهمان می کرد.

دیده بودم سروش به ریزش موهایش خیلی حساس شده،اما فکر کرده بودم از طاسی سر برادرش، ترس برش داشته .شاید اگر حین مهمانی های خانوادگی ،رنگ عوض کردن های رویا را عادی نمی گرفتم،هیچ وقت به سروش نمی گفتم:بیچاره  رویا خانم،باز هم تنها شده. آقا تیمور رفته سفر کاری.

تا سروش هم خودش را به بی خیالی بزند وحین فرمان پیچیدن بگوید:می رسانمت منزل آقا جانت ومی روم شرکت،جلسه داریم.

هر چند حالا که فکر می کنم نه سیب می خنداندم نه هلو.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 21:25  توسط شیدا حیدری  | 

شایداگرزمانی که دست سیاه وروغنی ام راازجیب لباس کارسرمه ای بیرون آوردم تادر رابازکنم ،مثل سایه از پشت سرم ردنمی شدوسلام وخسته نباشی نمی گفت در راکه بازمی کردم، حرفهای نگفته نگاه  مادررا می دیدم وعلتش رامی پرسیدم، درآن صورت شایداین اتفاق نمی افتاد.زیردوش حمام چشمهایم رابستم تاانعکاس بجامانده از سلامش خستگی ام رابشوید.مادرچایی آوردسپس چادرسرکرد. گفتم :فرصت. مثل همیشه لبخندنزد.فقط گفت: می روم منزل بدری خانم.نپرسیدم آنجاچرا.منتظرصدای بسته شدن دربودم .چای راسرکشیدم وفکر کردم حتما دررانیمه بازگذاشته است که صدایش ازته راهرو آمد:-شام حاضراست اگردیرآمدم توشامت رابخور.

بامدادسیاه روی تقویم دیواری برای امروزستاره گذاشتم وبه ستاره های قبلی نگاه کردم.  اکثرسه شنبه هاستاره داشتند. مثل امروز.فکرکردم چه خوب که مادرازاین ستاره هاسردرنمی آورد.توی ضبط سی دی گذاشتم وروی تخت درازکشیدم .چند بار next را زدم تا به آهنگ سه شنبه ها رسیدم.صدایش را تا آخر باز کردم.

می خواستم هما هم بشنود.وبه این فکر نمی کردم که شاید مادر جلوی بدری خانم وهما لبش را گاز بگیرد و زیر لب بگوید:ا وا خاک بر سرم.موبایلم که زنگ خورد آرزو کردم هما باشد.خسرو بود. از پشت در زنگ می زد.در را که باز کردم ضبط خاموش بود.موهای شانه شده و مرتبش یادم انداخت موهایم راسشوار نکشیده ام.گفتم:ببخش پشت در معطل شدی.به ساعتش نگاهی انداخت وبعد نگرانی نگاهش را دیدم که ازپله ها بالا رفت وپشت در بدری خانم ایستاد.شاید به غیرتم برخورد شاید هم ...نمی دانم که دستش را گرفتم و کشیدمش داخل.پرسید:تنهایی؟جلوی آینه  کفش کن با انگشتان شکل شانه موهایم رامرتب کردم وسر تکان دادم.ددستی به ریشم کشیدم وفکر کردم بعد از رفتن خسرو صورتم را تیغ بکشم،شاید هم هوس کنم سبیلم را بتراشم.وقتی آب وشکر را هم می زدم تا شربت درست کنم،تصمیم گرفتم به خسرو که صمیمی ترین دوست و همسایه ام بود در مورد هما بگویم.شاید می خواستم با حرف زدن از هما لذت لحظه هایم را بیشتر کنم.شاید هم به خسرو بفهمانم آخرین بارش باشد به خانه بدری خانم نگاه می کند.خسرو سیگاری از جیب پیراهنش در آورد.گفتم:کبریت.سر تکان داد وجیب شلوارش را گشت.به ساعتش دوباره نگاه کرد وبه سیگار پک زد.انگار پکر بود که پرسیدم:تو لکی؟از پشت دود نگاهش را دیدم که رفت روی تقویم دیواری.فکرکردم اگر جریان ستاره هارا بپرسد،می گویم کارمادراست.بعدازچند سرفه پرسید:مادرت منزل بدری خانم است؟

سیگارراازبین لبهایش کشیدم وپک زدم .فیلترسیگاربوی ادکلن صورت تیغ کشیده اش رامی داد.دودسیگارباحرف ازدهانم بیرون آمد:

یادته یک دفعه گفتم یکی راخیلی دوست دارم .دستش راکه روی قاب مستطیلی ساعتش حلقه بودزیرچانه گذاشت وسرش راتکان داد.ته سیگارراتوی لیوان انداختم وگفتم :شایدهمین روزها مادرم رافرستادم خواستگاری .چشمان میشی اش بالبخندریزشدندودوباره ساعتش رانگاه کردوگفت :چه خوب پس یک عروسی افتادیم .

گفتم :توچطور،توفکرهیچ کسی نیستی.

کبریت راروی میزغلتاندوگفت :بی خطر خطرناک.

 باصدای بلبلی زنگ درتندترازمن بلندشدوقبل ازحرکت من به سمت دررفت.گفتم :بمان ،کجا،حتمامادرم است .

 درکه بازشد،صورت چروکیده مادردرقاب چادر،غمگین نگاهم کرد.خسروجلوآمد.چشمم روی لبهای به خنده بازشده مادرخشک شدوقتی خسروپرسید :عالیه خانم چی شد؟ومادرلبخندزدوگفت : مبارکت باشدپسرم مادرت ،بله راازهما گرفت. خسروکه رفت ازطبقه بالا صدای کرکننده آهنگ سه شنبه ها می آمد. 

                                                                اردیبهشت88                                                           

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 18:4  توسط شیدا حیدری  | 

(سه نقطه)

وقتی چو افتاد،عبدالعلی قصاب شلوارش دو تا شده،بابام غیرتی شد و

ننجون را فرستاد خانه ی بی بی گلنساء.دختر بی بی هم نامردی نکرد و

از خدا خواسته شد هووی ننه ام.بابا واسه رو کم کنی بودیا چیزی تو همین مایه ها

که خودش را بد جوری گرفتار کرد.خانه یمان شد میدان مسابقه.ماه پری دم ابرو نازک

کرد،ننه هشتی در اورد.ماه پری عین هو، بزغاله،مو چره کرد وچرک در اورد.ننه عین هو،

دم اسب اویزان کرد.لبا سها ی گل منگولی شان هر روز بیشتر اب می رفت.یکی دامن تا زانو

ان یکی پیراهن بالا زانو.البته به کوری چشم هر دویشان ،ما هم این وسط شدیم، طفیلی.

نه که حساب کار کردن خر وخوردن یابو باشد.نه.اما به لطف وعنایت همخوابه شدن با بابا که

بنا به فانون هووداری،یک شب در میان در جوار بی همتای یکی شان برگزار می شد،شام مفصلی

می خوردیم که دست پخت همانی بود که قرار بود به نوایی برسد.نا نمان حسابی توی روغن بود.

تا زد ویک روز با ننه،که تازگی ها حمام رفتنش از واجبات واجبی دار بود به گرمابه شرفیاب شدیم.

دم در حمام خال گلناز دلاک،مثل اکیر ومنکر بستمان به سوال و جواب که: نمی گذارم این جغله را به

حمام زنانه ببری.از او انکار واز ننه اصرار که:این جغله چشم وگوش بسته است وفرق بین زن ومرد

را نمی داند.دست اخر ننه پول بیشتری،کف دست خال گلناز گذاشت ورفتیم تو.گرمابه،فقط به اسم،گرمابه

نبود،که واقعا گرم بود وخیلی زود چرکمان خیسید.ننه از قبل سپرده بود که:حواست باشد شورتت را...

ننه هی سفیداب روی کیسه،کیسه بر بدنم.کشید وکشید تا چرک لوله لوله از زیر کیسه درامد.ننه کیسه ام

می کشید ومن زیر چشمی،لذت می بردم.حظ دیدن دخترانی که از شرم برجستگیهای کوچکشان، قوز کرده

راه می رفتند. یا زنانی که زیر دوش سر وگردن وسمت راست وبعد چپ می شستند.و به تناوب دست چپ

وراست را حفاظ زیر نافشان می کردند،هوش از سرم برده بود.که یک مرتبه چشمم به ماه پری افتاد.چند جای

بدنش کبودی های بنفش داشت،بیچاره.داشت دلم برای بابا می سوخت که ننه مثل جن زده ها یک هو بلند شد

ورفت طرفش .موهای چره شده اش را چنگ زد و گفت0:(ای زنکه ی...خوبه از صدقه سری منم که شده به نوایی

رسیدی وگرنه بوی ترشیدگیت هفتاد محله می رفت.)یادم افتاد قبل از زن گرفتن بابا،همیشه بدن ننه هم، بوی ترشیدگی

می داد.خواستم بگویم اما نگفتم.زن ها ریختند دور وبر ننه وماه پری.اب حنا بود که از سر ارنج ونک گیسهای زن ها

می چکید زیر پایمان.ننه که انگار توی محکمه ی قاضی بود صداش رابالا برد و گفت:(ایها الناس ببینید این

زنکه ی...شوهرم را چه جوری خر کرده که بدنش را به این شکل در اورده.شوهر احمقم رابگو که افسارش را

به دست این پتیاره داده که هر شب قرص کمر به خوردش بدهد.)دخترهای تر گل ورگل هم دستهایشان را سپر

سینه ها کرده بودند و در گوشی انگار حرفهای ننه را واگویه می کردند وریز می خندیدند.

فردا صبح وقت ناشتا بود که از زیر گره ی شل روسری ننه،چشمم به حلقه ی کبودی روی گردنش افتاد.

درست مثل کبودی های بدن ماه پری.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 22:11  توسط شیدا حیدری  |